تبليغاتX
دریایی ها

دریایی ها

آزاد

از لباس کهنه ات خجالت نکش

از افکار کهنه ات شرمنده باش . . .

(انیشتین)


 

هنگامی که کسی آگاهانه تو را نمی فهمد

خودت را برای توجیه خسته نکن . . .

 

مرگت درست از لحظه یی آغاز می شود که
در برابر آن چه مهم است ،سکوت می کنی . . .

(مارتین لوتر کینگ)

 

کسى که کردارش او را به جایى نرساند ،

افتخارات خاندانش او را به جایى نخواهد رسانید . . .


 

خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد

بلکه کسی است که با مشکلاتش مشکلی ندارد . . .

 


بی شعوری یعنی لطف دیگران را وظیفه ی آنان پنداشتن . . .

 

اون که زیباست می خنده و اونکه می خنده زیباست

حق انتخاب با شماست . . .

 

سیلی واقعیت رو

درست اون وقتی می خوری

که وسط زیباترین رویا هستی

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 7:55  توسط چشمهای آسمان  | 

بدون تصویر ...تنها بیاندیشیم

 
تصور کنید حساب بانکی داریدکه در ان هر روزصبح86400 تومان به حساب شما واریز
 
می شود وتا اخرشب فرصت دارید تا همه پول ها را خرج کنید , چون اخر وقت حساب
 
 
خود به خود خالی می شود.
 
 
 
در این صورت شما چه خواهید کرد؟
 
البته که سعی می کنید تا اخرین ریال را خرج کنید!
 
 
هر کدام از ما چنین بانکی را داریم: بانک زمان.
 
 
هر روز صبح, در بانک زمان شما86400 ثانیه اعتبار ریخته می شود و اخر شب
 
این اعتبار به پایان می رسد.
 
هیچ برگشتی نیست و هیچ مقدار از این زمان به فردا اضافه نمی شود.
 
ارزش یک سال را دانش اموزی که مردود شده , می داند.
 
ارزش یک ماه را مادری که فرزندی نارس به دنیا اورده , می داند.
 
ارزش یک هفته را سر دبیر یک هفته نامه می داند.
 
ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد,
 
ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده,
 
و ارزش یک ثانیه را انکه از تصادفی مرگبار جان به در برده, می داند.
 
هر لحظه گنج بزرگی است, گنجتان را مفت از دست ندهید.
 
باز به خاطربیاورید که زمان به خاطر هیچکس منتظر نمی ماند.
 
دیروز به تاریخ پیوست.
 
فردا معما است.
 
و امروز هدیه است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 15:30  توسط چشمهای آسمان  | 

برگرفته از...

از کسی که کتابخانه دارد و کتاب های زیادی می خواند نترس
از کسی بترس که تنها یک کتاب دارد و آن را مقدس می پندارد . . .
 
 
 
 
 
کسانی هستند که روی شانه هایتان گریه میکنند
و
 وقتی شما گریه میکنید دیگر وجود ندارند
 
 
 
 
 
 
 
 
 
مهم نیست چه مدرکى دارید
مهم این است که چه درکى دارید . . .
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
از درد های کوچک است که آدم می نالد
وقتی ضربه سهمگین باشد ، لال می شوی
 
 
 
 
 
 
 
 
 
به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی رنج را نباید امتداد داد
باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏برد و از میانشان می‏گذرد
از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه تمایشان کنی . . .
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
آرزو سرابی است که اگر نابود شود، همه از تشنگی خواهند
مرد . . .
 
 
چقدر سخت است همرنگ جماعت شدن وقتی جماعت خودش هزار رنگ است . . .
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
دکتر علی شریعتی :
به شهادت تاریخ میگویم هر گاه روزگار خواسته تفکر فاسدی را رسوا کند
به او قدرت مطلق داده است . . .
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
جبران خلیل جبران
آموختن تنها سرمایه ای است که ستمکاران نمی توانند به یغما ببرند . . .
 
 
 
 
 
 
 
سخنی از ناپلئون
هرگز اشتباه نکن
اگر اشتباه کردی  تکرار نکن
اگر تکرار کردی  اعتراف نکن
اگر اعتراف کردی  التماس نکن
اگر التماس کردی  دیگر زندگی نکن
 
 
 
 
 
 
 
 
 
بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشد
نه شعور لازم برای خاموش ماندن
 
 
 
قصه عشقت را به بیگانگان نگو
چرا که این کلاغهای غریب بر کلاه مترسک نیز آشیانه می سازند . . .
.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 9:20  توسط چشمهای آسمان  | 

تقصیر ما نیست.....

تقصیـر از مـا نیـست !

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،
دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را …
این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا،
از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده،
کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی!
صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش …

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد
اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد
اگر هوایت را داشت
اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود
اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود
اگر مدام به خنده‌ات انداخت
و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی
برای یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی!
یک چقدر زیبایی!
یک با من می‌مانی؟

گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org

بعد می‌بینی آدم‌ها با تو فاصله می‌گیرند
متهمت می‌کنند به هیزی …
به مخ‌زدن ... به اعتماد آدم‌ها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری …
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند
غریب است دوست داشتن ...
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن !

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 15:45  توسط چشمهای آسمان  | 

مدرسه عشق

مدرسه عشق
 
 
 
 
 
 

در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که در آن همواره اول صبح
به زباني ساده
مهر تدريس کنند
و بگويند خدا
خالق زيبايي
و سراينده ي عشق
آفريننده ماست
 
 
 
 
 

مهربانيست که ما را به نکويي
دانايي
زيبايي
و به خود مي خواند
جنتي دارد نزديک ، زيبا و بزرگ
دوزخي دارد – به گمانم -
کوچک و بعيد
در پي سودايي ست
که ببخشد ما را
و بفهماندمان
ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست
در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و رياضي را با شعر
دين را با عرفان
همه را با تشويق تدريس کنند
لاي انگشت کسي
قلمي نگذارند
و نخوانند کسي را حيوان
و نگويند کسي را کودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غايب بکند
 
 
و به جز از ايمانش
هيچ کس چيزي را حفظ نبايد بکند
مغز ها پر نشود چون انبار
قلب خالي نشود از احساس
درس هايي بدهند
که به جاي مغز ، دل ها را تسخير کند
از کتاب تاريخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشا
هر کسي حرف دلش را بزند
 
 
 
 
 
غير ممکن را از خاطره ها محو کنند
تا ، کسي بعد از اين
باز همواره نگويد: "هرگز"
و به آساني هم رنگ جماعت نشود
زنگ نقاشي تکرار شود
رنگ را در پاييز تعليم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگي را در رفتن و برگشتن از قله کوه
و عبادت را در خلقت خلق
 
 
 
 
 
کار را در کندو
و طبيعت را در جنگل و دشت
مشق شب اين باشد
که شبي چندين بار
همه تکرار کنيم :
عدل
آزادي
قانون
شادي

امتحاني بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ايم
 
 
 
 
در مجالي که برايم باقيست باز همراه شما مدرسه اي مي سازيمکه در آن آخر وقت به زباني ساده شعر تدريس کنند و بگويند که تا فردا صبح خالق عشق نگهدار شما
 
--


















+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 7:38  توسط چشمهای آسمان  | 

" یکی بود و دیگری هم بود.... "

 
عاشقش بودم عاشقم نبود
وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود
حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن؛ یکی بود یکی نبود !
 
 
 
 
 
 


یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست.
همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود ...
برایم مبهم است که چرا در اذهان شرقی مان "با هم بودن و با هم ساختن" نمی گنجد؟
و برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.

 
 
 
 
 
 
 
 
 
هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود ... همه با هم بودند.
و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم.

از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست.
انگار که هیچ کس نمیداند، جز ما. و هیچ کس نمی فهمد جز ما.

 
 
 
 
 
و خلاصه کلام اینکه : آنکس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.

و متاسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.

هنر "بودن یکی و نبودن دیگری" !!!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 14:10  توسط چشمهای آسمان  | 

مردم اغلب بی انصاف.بی منطق و خود محورند ولی آنان را ببخش.

 

 

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ولی مهربان باش.

 

 

اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند  ولی شریف و درستکار باش.

 

 

نیکی های امروزت را فراموش می کنند ولی نیکوکار باش.

 

 

بهترینهای خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد و در نهایت می بینی که هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم............

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 14:58  توسط چشمهای آسمان  | 

گذشت زمان و عشق .....................

اولین روز ...... به خاطر داری؟





اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
و
به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم
دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش را کرده بودی
چتر آورده بودی
و من غافلگیر شدم
 
سعی می کردی من خیس نشوم
و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
و سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد
.
و
و
و
و
چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی
و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم
.
.
.
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم
تنها برو
.

.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 14:34  توسط چشمهای آسمان  | 

به سلامتیِ درخت!

نه به خاطرِ ميوه‌ش،

به خاطرِ سايه‌ش.

 

به سلامتیِ

 ديوار!

نه به خاطرِ بلنديش،

واسه اين‌که هيچ‌وقت پشتِ آدم رو خالی نمي‌کنه.

 

به سلامتیِ دريا!

نه به خاطرِ بزرگيش،

واسه يک‌رنگيش.

 

به سلامتیِ سايه!

که هيچ‌وقت آدم رو تنها نمي‌ذاره.

 

به سلامتیِ پرچم

 ايران!

که


 سه‌رنگه.

تخم‌مرغ!

که دورنگه.

رفيق!

که يه‌رنگه.

 

به سلامتیِ همه
 اونايی

 که

دوسشون داريم و نمي‌دونن،

دوسمون دارن و نمي‌دونيم.

 

به سلامتیِ نهنگ!

که گنده‌لات درياست.

 

به سلامتیِ ز نجير!

نه به خاطر اين‌که درازه،

به خاطر اين‌که به هم

 پيوستس.

 

به سلامتیِ خيار!

نه به خاطر «خ»ش،

فقط به خاطر «يار»ش.

 

به

 سلامتیِ شلغم!

نه به خاطر «شل»ش،

به خاطر


 «غم»ش.

 

به سلامتیِ کرم خاکی!

نه به خاطر

 کرم‌بودنش،

به خاطر خاکی‌بودنش

 

به سلامتیِ پل عابر پياده!

که هم مردا از روش رد مي‌شن هم نامردا!

 

به
 سلامتيِ  برف!

که هم روش سفيده هم توش.

 

به سلامتيِ رودخونه!

که اون‌جا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچيکو دارن.

 

می‌خوريم به سلامتيِ گاو!

که نمي‌گه من،

مي‌گه ما.

 

به سلامتيِ
 دريا!

که ماهی گنديده‌هاشو دور نمی‌ريزه.

 

می‌خوريم به سلامتیِ اون

 که

هميشه راستشو مي‌گه.

 

به سلامتیِ

 سنگ بزرگ دريا!

که سنگای ديگه رو می‌گيره دورش.

 

به سلامتیِ بيل!

که هرچه ‌قدر بره تو خاک،

بازم برّاق‌تر
 می‌شه.

 

به سلامتیِ دريا!

که قربونياشو پس مي‌آره.

 

به سلامتیِ تابلوی ورود
 ممنوع!

که يه‌تنه يه اتوبان رو

 حريفه.

 

به سلامتیِ عقرب!

که به خاری تن

 نمی‌ده

 

(عرض شود که عقرب وقتی تو آتیش می‌ره و دورش همش آتيشه با نيشش خودش مي‌کُشه که کسی ناله‌هاشو نشنوه)

 

به سلامتیِ سرنوشت!

که نمي‌شه اونو از سر نوشت.

 

به سلامتیِ سيم خاردار!

که پشت و رو نداره.

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 18:2  توسط چشمهای آسمان  | 

شهریار کوچولو...

آن وقت بود که سر و کله‌ی روباه پيدا شد.

 

 

روباه گفت:

- سلام.

شهريار کوچولو برگشت اما کسی را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت:

- سلام.

صداگفت:

- من اين‌جام، زير درخت سيب...

شهريار کوچولو گفت:

- کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!

روباه گفت:

- يک روباهم من.

شهريار کوچولو گفت:

- بيا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...

روباه گفت:

- نمی‌توانم باهات بازی کنم. هنوز اهليم نکرده‌اند آخر.

شهريار کوچولو آهی کشيد و گفت:

- معذرت می‌خواهم.

اما فکری کرد و پرسيد:

- اهلی کردن يعنی چه؟

روباه گفت:

- تو اهل اين‌جا نيستی. پی چی می‌گردی؟

شهريار کوچولو گفت:

- پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟

روباه گفت:

- آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اينش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش می‌دهند و خيرشان فقط همين است. تو پی مرغ می‌گردی؟

شهريار کوچولو گفت:

- نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن يعنی چی؟

روباه گفت:

- يک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.

- ايجاد علاقه کردن؟

روباه گفت:

- معلوم است. تو الان واسه ی من يک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه ی تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامون به هم احتياج پيدا می‌کنيم. تو واسه ی من ميان همه‌ی عالم موجود يگانه‌ای می‌شوی من واسه ی تو.

شهريار کوچولو گفت:

- کم‌کم دارد دستگيرم می‌شود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.

روباه گفت:

- بعيد نيست. روی اين کره‌ی زمين هزار جور چيز می‌شود ديد.

شهريار کوچولو گفت:

- اوه نه! آن روی کره‌ی زمين نيست.

روباه که انگار حسابی حيرت کرده بود گفت:

- روی يک سياره‌ی ديگر است؟

- آره.

 

- تو آن سياره شکارچی هم هست؟

- نه.

- محشر است! مرغ و ماکيان چه‌طور؟

- نه.

روباه آه‌کشان گفت:

- هميشه‌ی خدا يک پای بساط لنگ است!

اما پی حرفش را گرفت و گفت:

- زندگی يکنواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عين همند. همه‌ی آدم‌ها هم عين همند. اين وضع يک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی، انگار که زندگيم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پايی را می‌شناسم که باهر صدای پای ديگر فرق می‌کند.  صدای پای ديگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم، اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بيرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بينی؟ برای من که نان بخور نيستم، گندم چيز بی‌فايده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به ياد چيزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهليم کردی محشر می‌شود! گندم که طلايی رنگ است مرا به ياد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پيچد دوست خواهم داشت...

خاموش شد و مدت درازی شهريار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت:

- اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!

شهريار کوچولو جواب داد:

- دلم که خيلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. بايد بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر در آرم.

روباه گفت:

- آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند، آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!

شهريار کوچولو پرسيد:

- راهش چيست؟

روباه جواب داد:

- بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يک خرده دورتر از من می‌گيری اين جوری ميان علف‌ها می‌نشينی. من زير چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هيچی نمی‌گويی، چون تقصير همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زير سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز يک خرده نزديک‌تر بنشينی.

 

فردای آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد.

روباه گفت:

- کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايی من از ساعت سه قند تو دلم آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بيش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد، دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بيايی من از کجا بدانم چه ساعتی بايد دلم را برای ديدارت آماده کنم؟... هر چيزی برای خودش قاعده‌ای دارد.

شهريار کوچولو گفت:

- قاعده يعنی چه؟

روباه گفت:

- اين هم از آن چيزهايی است که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما ميان خودشان رسمی دارند و آن اين است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصيدند، همه‌ی روزها شبيه هم می‌شد و منِ بيچاره ديگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلی کرد.

لحظه‌ی جدايی که نزديک شد روباه گفت:

- آخ! نمی‌توانم جلوی اشکم را بگيرم.

شهريار کوچولو گفت:

- تقصير خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهليت کنم.

روباه گفت:

- همين طور است.

شهريار کوچولو گفت:

- آخر اشکت دارد سرازير می‌شود!

روباه گفت:

- همين طور است.

- پس اين ماجرا فايده‌ای به حال تو نداشته.

روباه گفت:

- چرا، واسه ی خاطرِ رنگ گندم.

بعد گفت:

- برو يک بار ديگر گل‌ها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتی با هم وداع می‌کنيم و من به عنوان هديه رازی را به‌ات می‌گويم.

شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت:

- شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.

گل‌ها حسابی از رو رفتند.

شهريار کوچولو دوباره درآمد که:

- خوشگليد اما خالی هستيد. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بيند مثل شما. اما او به تنهايی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تايی که می‌بايست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها يا خودنمايی‌ها و حتی گاهی پای بُغ کردن و هيچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.

و برگشت پيش روباه.

گفت:

- خدانگه‌دار!

روباه گفت:

- خدانگه‌دار!...و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:

 

جز با دل هيچی را چنان که بايد نمی‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.

 

شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد:

- نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.

ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.

 

 

 

 

شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد:

- به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.

روباه گفت:

- انسان‌ها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند اما تو نبايد فراموشش کنی.

تو تا زنده‌ای نسبت به چيزی که اهلی کرده‌ای مسئولی.

تو مسئول گُلِتی ...

 

شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد:

- من مسئول گُلمَم...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 11:34  توسط چشمهای آسمان  |